از وقتی دخترم به دنیا اومد...
در احوالات خوش این روزها باز من از مدار آرامش خارج شده ام و در فاصله مابین بوق سگ و ندای خروس سحری دلم تنهایی می خواهد..خواب می خواهد...بی دغدغه.. دخترم مبینا آرام نمی گیرد..دلیلش را نمی دانم...گویا می فهمد زبان شب را..بی ربط میخواند...شعر..گاهی قصه سرایی میکند...از من قول برنامه های فردا را می گیرد... مامان من فردا غذا درست می کنم برای بابااجازه می دهی؟؟؟ مامان من فردا چایی می آورم برای بابا اجازه می دهی؟؟؟ مامان برایم ساز بزن تا من بخوانم...مامان من را هم با خود به کوه ببر پاهایم به من گفتند که می توانند مرا به کوه ببرند...اصلا مامان من فردا با تو می آیم ،هر جا که بروی... در آن ساعت از شب...نه بامداد..تکراری بودن حرفهایش خسته ام می کند...مطالبی که در کتابها برای تعلیمو تربیت خواندم کمکم نمی کند...مدام از رفتارهایم الگو بر داری می کند ..از این حالت می ترسم..از این که مسیر را اشتباه کنم و دخترم نیز به تقلید از من...سخت است...می دانم که باید احتیاط کنم تا دخترک در این طی طریق به سمت تعالی حرکت کند...سخت است...چون دراین راه پر فراز نشیب گه گاه گمراه شدن قدم اول راهست... به ه. بزرگوار پیشنهاد می کنم همیشه چند قدم عقبتر از دخترک حرکت کند تا در صورت لغزش دخترک را از پشت بگیرد و مانع افتادنش شود... هر چند ه.بزرگوار راه خود را می رود و کمتر با ما هم مسیر می شود... پ.ن:خدا انسان را آفریدو چون اورا تنها نیافت همسری به او داد تا بیشتر احساس تنهایی کند.پل والری شاعر فرانسوی باز در جمع تازه اضداد - حال و روزی نگفتنی دارم هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمیدانم از چه می نالم راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست به غریبی قسم - نمی دانم،چه بگویم - جز این که خوشحالم دوستانی عمیق آمده اند - چهره هایی که غرقشان شدم میوه های رسیده ای که هنوز - من به باغ کمالشان کالم آه.....چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم شاید از بس صدایشان زده ام - دوست دارند دوستان لالم محمد علی بهمنی" من نمی دونم تو این دنیا وانفسا نونم کم بود ابم کم بود..اومدم به مطالعاتم یه جهت خاصی بدم به سرم زد این عشق وافر به مطالعه رومثلا زنده نگه دارم و ادامه تحصیل بدم...اولشم تصمیم گرفته بودم رشته ای رو بخونم که واحداهای عملی . آزمایشگاهی کمتری داشته باشه و حداقل منابعش تو کتابخونه ها و یا هر چی نباشه تو دنیایه بزرگ اینترنت پیدا بشه و این طور نباشه که برای پیدا کردن مواد و دستگاه های مربوطه اسیرو عبیر بشم و برای به نتیجه رسیدن جواب آزامایشهام صبح تا شب ویلوون و سر گردون آزامیشگاهها بشم...یه مدت هم مثل ادم فکر میکردم و رشتمو عوض کردم....ولی این دودلیهای خودمو مشاوره های دوستان گرام ،من جمله رفیقو شفیق وایشان وایشون و رای ممتنع شوی بزرگوار من رو بر آن داشت که رشته خودمو بخونم...یادمه یکی از استادامون که تو این رشته قَدربود دقیقا میگفت هر کی می خواد خل بشه بره این رشته رو بخونه....البته این رفیق شفیق یه نجواهایی تو گوشم خوند وبه تلنگرای کوچیکی زدو یه اشاراتی کرد ولی نه اینکه خودم هم تنم می خارید و می خواستم از دنیای آدمیت کمی فاصله بگیرم و ندای دیوانه شو دیوانه شو رو سر بدم با رای اکثریت همون خل شدنو اتخاب کردم...حالا هم مثل همون حیوون زحمتکش که بار زیادی می بره وآخی... صداشم در نمی آد موندم تو گل..دلممم نمیاد ولش کنم.... ندای وجدانم:خیلی سخت می گیری رفیق..... این نوشتهها تازه نیست..منتهی فرصت آپ کردنش نبود.... روز دوم(دنده چپ): عزیز دلم پاشو صبح شده وقتشه بری مهد مبینا: دهنشو به پهنای صورتش باز می کنه و زار زار گریه میکنه چرا گریه می کنی... مبینا:همچنان در حال گریه... خوب گریه نکن..خواب بد دیدی...دلت درد می کنه....خوابت می آد....بعد از یه ربع ساعت گریه کردن مبینا: (کف پاشو نشون میده) اینجا زلزله اومده.... کمی پاشو می مالم..ولی همچنان در حال نق زدنه.... این پاهام داره منو می کشه...خوابشون میآد...من نمی تونم پاشم...بغلم کن...من نمی تونم برم دستشویی...منو ببر...من نمی تونم لباسمو بپوشم...نمی تونم کفشامو بپوشم..نمی تونم راه برم....هیچ کس منتظر من نیست....کسری منو هل میده...تیچر سیمین بهم گفت چرا بوکتو نیاوردی....امروز خواهر ستاره جون میاد... من شیر نمی خورم....من دوست دارم بزرگ شم ولی شیر نمی خورم...اگه برام شیر بخری می ندازمش سطل آشغال... تمام راهو نق میزنه... چرا نمی ذاری من رانندگی کنم..نق نق نق... وقتی میرم دنبالش...زیرلب و زورکی سلامی میده... و بعد با صدای بلند میگه براااااااااااام چیزی بخر...برااام چیزی بخر...تمام طول راه ...هر چی می بینه می گه می خوام... مبینا: پالاز موکت برام بخر...الان منو ببر سرزمین موجهای آبی...برام دستنبند (مخلوطی از گردن بند و دستبند) بخر....برام آش درست کن....برام کیک درست کن....الاااااان...الااااان...من خسته ام..خوابم میاد...به موتورها توی خیابون اشاره میکنه..من از اینا می خوام..برام اسب بخر..برام گوسفند بخر....هلی کوپتر می خوام.....ایران سلا می خوام..کارت جایزه می خوامممم،تو منو نبردی دریای آبی...من دریا با اب زیاد می خواام...اینو می خوام ..اونو می خوام.... اگه نخری اگه نبری دیگه هیچ وقت هیچ وقت بهتون سلام نمی دم.... همه تبلیغهای که تو ذهنش رژه میره با وسایلی که نمی دونم کجا دیده یا شنیده تلفیق می کنه و به زبون میاره و به معنای ِ مطلق کلمه اعصاب منو پیاده می کنه.... و من هر چه تو ذهنم کنکاش می کنم ، نوع جملاتی که بیان می کنه توی خونه زده نشده از کجا میتونه به خاطرش سپرده باشه...تنها به یک نتیجه میرسم اون هم برنامه های تلویزیونی.ِ قابل پیش بینیه که قصد انجام چه کارهایی رو داره....میدونم که تا واپسین لحظات شب بیداره..میدونم که به محض رسیدن... سبد اسباب بازیهای ریزشو می ریزه کف اتاق و در اقصی نقاط خونه پخش می کنه... دو وووو.......دووووووووووو......می چرخه..می دوء.......می پره......جیغ میزنه.....می خنده....و نق میزنه...... آقای همسایه الان می آد بالا.....آرومتر... مبینا:خسته ام....می خوام خستگیم در بره اخههههه عزیزم برای در رفتن خستگیت باید بشینی...نه اینکه بدویی....اون جوری پاهات درد می گیره خسته تر میشی..... یک ثانیه میشه و بعد شروع می کنه پشتک وارو زدن....پشت سر هم..... مبینا یه دقیقه آروم بگیر...بیا برات کتاب بخونم....کتاب اول.......کتاب دوم..کتاب سوم............................ بیا نقاشی بکش....برگه اول...برگه دوم..سوم...................................... بعد یاد یکی از کارتونایی که دوست داره میافته..سی دی شو میذاره ..بار اول...بار دوم...بار سوم......و می ره سراغ کمد لباساش ...لباسهایی که تقریبن منطبق با شخصیتهای تو کارتونشه بر میداره....و همه اتفاقاتی که در مسیر داستان کارتونی اتفاق می افته رو تقلید می کنه...حالا در این بین کابینتها و بوفه و میز میشن شاخه ها درخت... کوه ...کشتی و.... و تارزان گونه از این نقطه به اون نقطه ......و من درمونده و نگران که مبادا اتفاقی بیافته....... خدایا اونایی که می گفتن دخترت مثل فرشته ها می مونه....چقدر لطیف و با احساسه الان کجان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همه اینها یک طرف نقو نوقش یک طرف.... یادمه یکی از همین روزایی که رو دنده چپ بود...به فروشگاهی رفته بودیم...یکی از اقایون که حواسش به نق زدن مبینا بود گفت خانم هیچ متوجه شدین دخترتون با ریتم خاصی نق میزنه..یکی دیگه میگفت احتمالا چند ساعتی داشته نق میزده که الان به ریتم تبدیل شده..یکی دیگه میگفت..نه ببینید انگاری نفس کم اورده و رو دم و بازدمش اثر گذاشته و موجبات آهنگین شدنشو فراهم کرده.....من هم مستاصل مونده بودم به این تجزیه وتحلیل بخندم یا گریه کنم... خدا نکنه تو این روز مجبور بشیم با هم بریم بیرون....اگه دیدین دخترک کوچولویی رو شونه های صندلی درحال پیاده رویه و از سقف ماشین آویزونه و در حال تاب خوردنه،شک نکنین حتما مبینا ست.... ...................... شب شده...مبینا بیا بة مامان کمک کن شامو آماده کنیم مبینا:خودت درست کردی خودتم آماده می کنی....... بیا ظرفها رو جمع کنیم مبینا:خودت آوردی خودتم میبری..... مبینا بیا برات قصه بخونم و بعدش با هم بخوابیم....قصه اول...قصه دوم و ووقصه سوم....به چشماش نگاه میکنم...ولی از خواب خبری نیست که نیست... مبینا چرا بالشتو آوردی تو پذیرایی؟؟؟؟ مبینا:امشب 90 داره مامانی جونم.... من: و و بالاخره وقتی بیهوش میشه وبخواب میره که داخل خونه به چیزی شبیه نیست جز بازار شام.........و من هم به هیچ کاری نرسیدم...... ولی از اونجایی که مامانشم و باید عزممو جزم کنم که این وروجکو خوب تربیت کنم و نظمو ترتیب یادش بدم...مجبورم خونه ی شبیه شده به بازار شام رو به همون حالت باقی بذارم...تا فردا بعد از ظهر سلانه سلانه همه چیز رو البته با کمک من مرتب کنه.. خیلی وقتا هم شده تو این ولبششووو مهمون اومده و من بی خیال تربیت و آموزش شدم و چند تایی زدم تو سر خودم و با سرعت نور به این آشفته بازار سرو سامونی دادم و بعد از اون هم از شدت خستگی یادم رفته که یه مادرم و باید صبور باشم و اون روی پلیدم بر ماهیت انسان بودنم غلبه کرده وصدامو تو سرم بردم.... هم اشک خودمو در آوردم هم اشک وروجکو... ...................................... خدایا ازت ممنونم.... بارانی باید... همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید... باز روشن می شود زود تنها فراموش مکن این حقیقتی است: بارانی باید، تا رنگین کمانی برآید. و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما، انسانهایی تواناتر بسازد. خورشید دوباره خواهد درخشید، زود خواهی دید... یه جایی خونده بودم که متولدین ماه تیر یه روز از دنده چپ پا می شن یه روز از دنده راست ....باور داشتن یا نداشتنش مهم نبود...تا این که دخترم به دنیا اومد.... روز اول(دنده راست): عزیز دلم پاشو صبح شده وقتشه بری مهد مبینا:(با صدای بلند) سلاااااااام..مامان جون قربونت برم صبح بخیر...آخ جون می خوام برم مهدکودک...مامانی زود میای دنبالم زود زود...مامانی برام شیر بگیر می خوام زودتر بزرگ شم ..پفک نمی خورممااا...اصلا خوب نیست دلم درد می گیره....همه صبحانه مو می خورم....آخ جون ستاره جون منتظرمه.... سلام به روی ماهت...فرشته من...اونقدر جملاتشو پشت سر هم میگه ..که بعد از همه حرفاش تازه فرصت پیدا می کنم جواب سلامشو بدم تا اونجایی که می تونه بعضی از لباساشو میپوشه و بعد مبینا: مامانی جونم زود باش همه بچه ها منتظرم هستن..ستاره جون ناراحت میشه من نرم... میرم دنبالش و بر میگردیم ... مبینا:مامانی برام لپ لپ نخریا...برام خریده بودی...دیگه نمی خوام اصلا خوب نیست... دستمو میگیره ..بلند بلند شعر میخونه..شادی از چشاش می باره....میرسیم خونه و فوری لباساشو میذاره رو تختش تا من مرتبش کنم.. مبینا: ببین مامانی جونم..1...2...3...سه تا اومدم عقبتر...اخه چشام جلوتر درد می گیره..و گویا برای دوست خیالیش یا شایدم وجدانش جملاتی رو در وصف داشتن چشم سالم بیان میکنه... شبکه پنجو کلیک میکنه و همون جا دراز می کشه..می دونم که هر وقت می خواد بخوابه این کارو می کنه وتا دم دمای غروب بی دغدغه می خوابه و به این ترتیب اوقات مسترحیو برای من رقم میزنه....که میتونم به همه کارهای شخصیو غیر شخصی ام برسم..و و قتی هم که بیدار میشه ...میاد و می بوستم و مدام میگه دوستت دارم...با با زبون ریختناش کلی قند تو دلم آب می کنه ،وقت آماده کردن شام کلی کمک می کنه...بعدش هم بازی می کنیم و برای هم قصه میگیم...و براحتی میخوابه... خدایا ازت ممنونم... دخترم...نازنینم..فرشته کوچکم! نگران و بیقرارم...گرچه می دانم زندگی در لحظه اکنون جاریست.اما گاهی دلواپسی های مادرانه پریشانم می کند...نگرانم می کند... .نگران روزهایی که خواهند آمد ..... زمانی که به مدرسه خواهی رفت... نگران اضطرابت سر کلاس درس وعلمی که می آموزی ...نگران کابوسهای شبانه ات از سختگیریهای بی پایه واساس و رفتارهای بزرگ مآبانه ای که شادمانی وجودت را سر کوب کند... نگران روح لطیفت...شور و شعف سودایی ات ...خنده های مستانه ات ....دردهای دروه بلوغ و جوانی ات... نگران آروزهای زیادی که داری... زمانی که برای تحقق آرمانهای زندگیت در این دیار راهی نیابی وبر چشمهای مهربانت گوهر اشک سنگینی کند و بغض گلویت را بفشارد... بی قرارم...بی قرار ِ لحظاتی که تناقضهای ،بین شرع و قانون و عرف ، شیرینی زیستن را برایت تلخ کند واین درد مزمن در وجودت رخنه کند... نگران لحظاتی که تو در تنهایی شبانه فقط اتاق را در آغوش بگیری و صدای گریه ات را در نرمی ناز بالشت خفه کنی... نگرانم ....نگران کتابهایی که خواهی خواند و دردهای روشنفکرانه ای که تو را فرا خواهد گرفت... اگر تفاوت نسل بین ما حائل شود و زمان قصه دنبال دار تنهایی را در گوشت نجوا کند و من نتوانم پای صحبت تنهایی دلت بنشینم چه؟؟؟ اگر دست بی رحم روز گار جسم و روح لطیفت را بخراشد و توانی برای التیامش نیابی چه؟؟؟ اگر در اقیانوس عشق غوطه ور شوی و ساحلی کویری بیابی چه؟؟ نکند درد دچار شدن، پر پروازت ندهد و اسیر زمین شوی؟؟ دخترم! عزیزترینم! مبادا لحظات جوانی ات را در آتش عشق بسوزانی؟ مبادا به دنبال فلسفه حقیقی عشق سرگردان راه و بیراه شوی ؟ این روزها فهمیدن درد دارد نازنینم .... مبادا در طوفان حوادث روز گار کمر خم کنی و نرسیدن به مقصود،امید را در چشمان پر فروغت بی رنگ کند....زندگی فقط یک سفر است نه هدف و مقصود..من نمی گویم در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار گرفتار نا امیدی نباید شد...من می گویم:به امید باز گردیم ـ قبل از آنکه نا امیدی، نابودمان کندـ در حوضچه اکنون زندگی کن و از شادی و شعف چون کودکی لبریز باش. .مطمئن شو در راه درست گام برداشته ای نه این که تنها سرعتت را افزایش دهی ...از مسیر های صعب العبور زندگی هراسی به خود راه مده...مشکل زندگی را زندگی می کند و به آن معنا میدهد...شیرینی زندگی از آنجا سر چشمه میگیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی..بدون این غلبه زندگی خالی ِ خالی ست.. زندگی فقط فهمیدن و رسیدن به هدف نیست....هیچ قله یی آخرین قله نیست.رسیدن غم انگیز است.راه بهتر از منزلگاه است... زندگی کن....با برنامه..هدف..و انگیزه ای مقبول..اما در حال...در حرکت..در عشق... بی آنکه به رسیدن بیندیشی...مطمئن باش خدا با توست..پس رشته زندگیت را به دستهای امن او بسپار و به او توکل کن.... "قسمتهای رنگی بر گرفته از کتاب عاشقانه آرام ،نادر ابراهیمی" می خوام این لباسو بپوشم مامانی من:ببین این لباس جلوش کثیف شده مبینا:...پشتشومی پوشم.... ...................... مامانی من بزرگ شم از این قرصا بهم میدی بخورم.... من:خدا نکنه دخترم...این قرصا مال ادماییه که حالشون خوب نیست..تو که حالت خوبه... نه... نه من بزرگ شدم باید از این قرصا بخورم چون بزرگ شدم... من: جمله ای برای توجیهش نداشتم..فقط گفتم باشه(خیال کرده بود قرص خوردن نشونه بزرگ شدنه) .................... من:بگو مرسی مبینا:مرسی من:بچه خرسی من:بگو چاقو مبینا:چاقو من:بروبچه دماغو من:بگودوچرخه مبینا:دوچرخه من:سبیل بابات می چرخه مبینا:حالا مامانی تو بگو چاقو من :چاقو مبینا:برو بچه سبیلو من: مامانی وقتی تولدم شد برام از این کفشایی که اینجوریه بخر(روی انگشتای پاش وایمیسته و وپاشنه پاهاشو تا میتونه بالا میبره)از این لباسا که آستیناش اینجوریه بخر...(؛آستیناشو جمع می کنه و فرم یه بند باریک بهشون میده) دامنش این جوری باشه(از بالا تا پایین ِ پاهاش دستاشو می کشه...پفی نداشته باشه ها چینم زیاد داشته باشه..چند بار این حرکتو تکرار می کنه..نمی فهمم چی مدلی رو میگه،فقط نگاش می کنم) برای همه بچه های مهد کودک کلاه و کادو بخر..آخه تولد منه ..باید به همشون کلاه و کادو بدم... از این ظرف سفیدا زود میشکنه (منظورش ظرف یه بار مصرف )با چنگال بخر که توی اون کیک بخورن... باشه مامانی...بلند بگو...نشنیدم...باشه... من :باشه آفرین مامانی...من خیلی دوست دارم....من خیلی خوشحالم....چقدر زندگی پر ازشادیه....جشنه...بخندیم...مامانی تو هم بخند.... من: مامانی چیپس وپفک نخور.. باز تو گلوت آشغال جمع میشه ..بعد آقای دکتر ..همون که کچل نیست گلوتو پاره می کنه بعدش تو می مریا(همون می میری )........................ مبینا عروسکاتو از رو میز بردار الان مهمونا میرسن... مبیناااااااااااا عروسکتو بردااااااااار مبینااااااااااااااااااا مبینا:چرابلند حرف زدی..اگه بخندی من دیگه با تو نمیخندم...دیگه با تو نمیشینم کارتون نگاه کنم...وقتی خوابیدم دیگه دستاتو نمی گیرم................ سر میز شام..مامانی غذا زیاد بخور..خیلی زیاد...تا شکمت بزرگ بزرگ بزرگ بشه..بعد وقتی خیلی بزرگ شد...اینقده شد(دستاشو تا اونجا که امکان داره باز می کنه)یه آدم کوچولو ازش دربیاد....خیلی خوب میشه مامانی...اون وقت خیلی خوشحال میشم............... به دنبال شیطنت زیادش آقای پدر برای این که نقش پدریشو با قدرت هرچه تمامتر ایفا کرده باشه و قَدربودنشو یه جورایی نشون داده باشه چند ضربه به قول خودش ملایم به پشتش میزنه.... مبینا: دست برای زدن نیست...دست برای نازیدنه (همون ناز کردن).....مامان مگه بابا نمی دونه دست برای زدن نیست...دست برای نازدینه.... زنگ تلفن و مبینا خطاب به عزیزش ،اونور خط : بابایی منو زد...دست که برای زدن نیست..دست برای نازدینه... بابا جونو مامان جونو عزیزو..عمه ها و دوست جونای مامانو،دوست جونای بابا و خلاصه هرکسی تلفن کرد به همه این جمله رو گفت..وسیل نصیحتها و پندها و اندرزها وچراها به سمت آقای پدر گسیل شد....احتمالا با این روندی که وروجک در پیش گرفته تا چند روز دیگه سازمان حمایت از حقوق کودکان آقای پدر رو به جرم استفاده غیر مجاز از دست دستگیر می کنه...البته بدم نمیشه ها یه نفس راحتی می کشیم به دلایل همون وصله پینه شدن گردن و گلوم در ایام مر خصی استعلاجی به سر می برم.صبحها هم که وروجک میره مهد کودک و به قول معروف از هفت دولت آزادم ...من هم بعد از یکی دوساعت طی طریق در انجام امور منزل بدون توجه به کتابای درسی که باید بخونم ،دیوانه وار مشغول خودندن رمان اشراقم....مباحث فلسفیش کمی سنگینه ولی منو بد جوری در گیر کرده..البته یه در گیری لذت بخش زندگیم از روال عادی خارج شده...افراد ذینفع تو این قضایا دخترم و ه. ع هستن..چون به همه کارای خونه، بدون دغدغه میرسم و حوصله ام بیشتر شده و کارم کمتر و وقت بیشتری دارم تا با دخترم سر کنم..برای بازی و بازیو بازی.... با وجود ی که زمان کمی تا پایان سال تحصیلی مونده.. ولی دلم برای دانش آموزای تخس و شیطونم تنگ شده.. هم خوبه هم بد..دلم می خواست تا اخر سال خودم دبیرشون باشم و نتیجه زحمتمو و زحمتشونو ببینم و همه خستگیم در بره..حالا شده حکایت کار را که کرد..آن که تمام کرد.... موقع خدا حافظی یکی از اون وراجای زرنگ کلاس گوله گوله اشک می ریخت..می گفت ترو خدا این یه ماه و نیمو بر گردین...دیگه قول میدم ساکت بمونم..حرف نزنم...گفتم دیونه از جیغ جیغای من خلاص میشی برو خدا رو شکر کن...می خندیدو اشک می ریخت...یه سری هم که تو حیاط دایره بزرگی تشکیل داده بودنو اسممو صدا می زدن...چند نفری هم که خیلی اذیتم کرده بودن..می گفتن خانم ترو خدا ما رو حلال کنین....باورم نمیشد گفتم ااااا من فکر می کردم به مرگ من راضی هستین شما ها و من نباشم نفس راحتی می کشین...یکیشون خیلی ناراحت شد گفت خانم ما..ما...ما خیلی شما رو دوست داریم....یه سری هم گفتن ما تصمیم گرفتیم اگه دبیر دیگه ای جای شما اومد نریم سر کلاس..گفتم تروخدااااا بچه ها شما که درستون خوبه فرقی نداره معلمتون کی باشه....با دید منفی سر کلاس نرین..خواهش می کنم...زیاد نمی تونستم صحبت کنم...دو سه نفری هم به هق هق افتاده بودن..ریملاشون یه رد سیاهو رو صورتشون گذاشته بود...خیلی با مهارت ریمل زده بودن...هیچ وقت متوجه نشده بودم که صورتشون آرایش داره....گفتم لو رفتین ..برین صورتتونو بشورین...خنده و گریه قاطی شده بود..بغض تو گلوم داشت حالمو بد می کرد....همه بخیه هام درد گرفته بود... عاطفه یکی از دانش اموزام مثل همیشه رو صورتم دقیق شده بود متوجه رنگ پریدگیم شد و گفت بچه ها خانم داره حالش بد میشه نباید حرف بزنه...منم مثل همیشه با لبخندی جوابشو دادم. ازت ممنونم خدای مهربونم...این محبت و لطف همه از جانب تو بوده...ممنونم که منو زیر بال و پر رحمتت گرفتی ...تا تو رو دارم ،غم ندارم....هوامو داری می دونم اگه این طور نبود که الان با دستای خالی داشتم جواب نکیر و منکرتو می دادم...دستمو بگیر تا یه جواز عبوری برای در گاهت پیدا کنم... تو این مسیر، نور حقیقت بین به چشمام عطا کن..فرصت و صبوری بهم بده... در این آشفته بازار پر هیاهو،در این درگیری بی انتها بر سر بودنها و چگونه بودنها و خواستنها و چگونه خواستنها و بی خبری از لحظاتی که خواهند آمد، چه راحت برای این ندانستنها بر نامه ریزی می کنیم... برای همه روزهای عید برنامه داشتم و حتی وقت کم و تردید برای عملی شدن بعضی ازآنها... غافل از این که خدای مهربان نقشه دیگری داشت... تقریبا قادر به انجام هیچ یک از برنامه های ریخته شده برای ایام عید نبودم گرچه مهربانی اش را در دستان خالی ام بیشتر از همیشه حس می کردم.... با همان گردنی که وصله پینه اش کرده بودند تا لختی بیشتر در این دنیا بمانم به بهانه جاری شدن عطر شکوفه های بهارنارنج درون کیسه های هوایی ششها و دست بوسی قوم همسررهسپار سرزمینهای شمالی شدیم...هوا دلپذیر بودو معطر از شکوفه های رنگارنگ بهاری... ناتوانی موقت من در انجام بسیاری از رفتها وآمدها باعث شد تا بهتر مکث کنم و با مستی طبیعت همراه شوم و ببینم، شد زمین مست..آسمان مست..بلبلان نغمه خوان مست...باغ مست و باغبان مست.. در این عشق بازی طبیعت، من هم در هوای عشق با خدا نفسی تازه کردم.. می دانم که می خواست، من در شتابزدگی برنامه هایم غرق نشوم ولحظه ای بیاسایم و نگاهی دوباره به آغاز وبه مسیرو به راه و بیراه بیندازم...احتمالا باید به تلاش و تکاپویم معنی دیگری بدهم...معنی که فقط به مذاق خودش خوش بیاید و بس... کاش صبور باشم و نشانه ها را در این مسیر شاید سخت ببینم...و از یاد نبرم شکوه و جلالش را...


احساس می کنم با یه خودکار صورتمو خط خطی می کنه.و اخر شب هیچی از صورتم باقی نمی مونه جز یه صفحه سیاه...
............................................................![]()
....................![]()
.....................
...............
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت
2:10 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت
18:51 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
9:49 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
18:1 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت
22:7 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
0:5 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت
16:6 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت
21:28 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت
14:49 توسط مامان مبینا| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
14:53 توسط مامان مبینا| |
