مامان مبینا ! یه شاخه گل وروزت مبارک :![]()
من: یه ور دهنمو می دم بالا و زهرخندی می زنمو می گم ای بابا
ه.ع:![]()
مبینا :مامانی روز ت مبارک![]()
من:قربون دختر مهربونم برم ...بیاجلو...![]()
مبینا:بیا مامانی اینم کادوتولک روز مادر(همون کادوروز مادر)یه بسته کو چیک بازشده و چند عدد کارت اینترنت![]()
مبینا:![]()
ه.ع:![]()
من:زیر لب ..ای بابا اونی که میگفت روز مادر طلا فروشیا شلوغ میشن الان کجاست؟
چند روز بعد به حضور یکی از خویشاوندان گرام شرفیاب شدیم....که زنگ تلفن به صدا درومدو پسر کاکل به سر خونه با برداشتن گوشی این طور نطق کردن:
سلام خاله جون روزتون مبارک
خاله:ای بابا!! خاله حواست کجاست امروز روز مرد نه زن
پسره کاکل به سر:نه خاله جون خیلی هم حواسم جمعه...اخه توی خاندان بزرگ ما روز مرد باید به زنا تبریک گفت و بر عکس
من:![]()
ه.ع:![]()
**:چرا اینجا خیسه..کی این همه آب ریخته رو فرش؟؟؟؟هااااااااااااا؟؟؟؟؟
مبینا:من می دونم!! مامانی آقا قوله ریخته![]()
![]()
![]()
![]()
احتمالا حالم خوب است
گاهی اوقات از دست من، دلش بوی مثنوی می گیرد (همسرم را می گویم.)
گاه مرز میان ما از غم بی نانی ست،
گاه حرف میان ما از شوق شکفتن است.
چه کنم؟
باز هم خوب است کودکم از خواب طلیعه و کمان،معنی آرش و آفتاب را می فهمد.
نه یقینا حالم خوب است،من آسمانی از شعرم
همین کافی نیست؟؟
امروزنگاهم آکنده از تردید و گلایه است و از ناگفته ها سر شارم، پس سکوت خواهم کرد....تا بدانی که چه سنگینم هنوز..
.سکوت ...سکوت...سکوت،خدا و من.......
سبک نمی شوم چرا؟
یک وهمی ،یک اتفاق ،یک چیزی...!
رهگذران خاموش ِ بی گفتگو ،
چراغها شکسته، چشمها،دستمال ها
دیوارهای بی دریچه
بادها بی رو به رو
پیاده روهای بی کنج و پیچِ تا هر کجا،
و عصر......
عصر عجیب قدم های بی مقصدِ ما
که پیدا نیست لنگیدنِ زندگی از کفشهای تنگِ گریختن غمگین است،
یا
کارِما یک جایی در شمارشِ این ثانیه های بی صبور می لنگد ! !
***جالبه که برای لبریز شدن از شادی دنبال بهونه می گردیم و لی بی بهونه دلمون می گیره......البته بی بهونه بودنشو زیاد مطمئن نیستم......

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟. .
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ :فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را *** مـــــــــــــــــادر*** صدا کني .
امروز بچه های مهد و بردند بردند اردو،باغ وحش پارک ارم...
از مهد که اومد..دویید گفت..مامانییییییییییییی..میخوایم بریم باغ وحش...پارک ارم..اونجا قطار داره..سگ داره....اقای کلاه می ذاره داره...
اعظم جون گفته (مربی مهدشون)دوتا بخوابم ..وقت رفتنه
اون شب خوابید وصبح به محض بیدارشدن : یه دونه خوابیدم..فقط یه دونه دیگه مونده...
وبعد از ظهرکه خوابید..مثل همیشه دویید و اومد پیش من و :من دوتا خوابیدم..بریم همه منتظرن..الان می خوان ببرن مارو باغ وحش
گفتم باید دوتا شب بخوابی..نه روز
نه نه..من دوتا خوابیدم..دوتااااااااااااااااا...دوتااااااااااااااااااا..اعظم جون گفته دوتا بخوابی وقت رفتنه
من دوتا خوابیدم....دو تااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
و من خدااااااااااااااااااااااااااا.
... عاجزو. مستاصل که چطوری بهش بفهمونم.....
خدا امداد غیبیو شامل حالمون کرد و باشنیدن صدای زنگ تلفن...رشته کلمات دوتا دوتای وروجک و خدا خدای من از همه پاره شد و گذشت....
وقت خوابیدن شبانه اونقدر رویا بافت ...اونقدر براش اَسب شدیم،سُرسُره شدیم...اونقدر با دوستای خیالیش قهر و آشتی کرد..اونقدر خودشو الگو کرد ،از مبینا یاد بگیرین..ببینید نمی ترسه...بینید چه خوب می پره...ببینید چه خوب می دوه...اونقدر گفت و گفت و اونقدر نخوابید و بازیمون داد که شب از نیمه گذشت .....
به خیال خودم با این همه صرف انرژیو خستگی عمرا می تونست از خواب پاشه....ولی با کمال نا باوری صبح راحتتر از همیشه از خواب بلند شد....بعد ازبجا آوردن مناسک اولیه و شست وشوی مقدماتی سنجاقهای کوچولوشو بهم داد و
مامانی موهامو ببندفقط با سنجاق...با اون گیره ها نبند باز می شه و نمی تونم پیداش کنم....تو هم نمی تونی..فقط با سنجاق....
و مثل همیشه برای تا کید بیشتر ، فقط با سنجاق فقط با سنجاق....
و بعد.....در انتظار... تا باباییش لباساشو بپوشه و اونو به مهد ببره...و من هم که باید زودتر می رفتم، قبل از خدا حافظی به صورتش خیره شدم...بر خلاف دیشب آروم بود...بی صدا، ازلبخندی که روی صورتش نقش بسته یود می شد فهمید تو ذهنش چی می گذره..... چه بی خیالی جنون آسایی... چه شادابی افسون کننده ای.....چه دنیایه ایده آلی....
نه دل ضعفه پیش پیشکی گرفته بود برای نبود نون شبش و نخوندن دخل و خرجش ونه فکر و خیالش ورم کرده
وضع نا بسامانٍ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی واقتصادی..... بود....
..
نه غمی بودونه غصه ای..... فقط لبخند روی صورتش بود بس...از اون لبخند ها که خیلی شیرینه ....و وقتی هم این لبخند شیرین روی صورت معصوم و پاک یه فرشته کو چولو نشسته باشه دل ر و می بره ...انگاری یه نسیم ملایمی از بهشت روح آدمو نوازش داده....خیلی آرامش بخشه....
بوسیدمشو خدا حافظی کردیم...........
کاااااش بشه دنیا همیشه در امن و امان باشه و هیچ جنگ وناملایمتی ،خنده های شیرین این فرشته های کوچولو رو تلخ و نگاهِ معصومشون روگریون و خاطرشون رو آزرده و مکدر نکنه ................
آمین![]()
آسوده از آواز اين و آن
يعنی جایِ کوچکِ دوری هم نيست
من خودم را بردارم از دستِ اين همه بگريزم برای خودم؟
فقط سيارهی سبزِ بینامی کنار بيد و سکوت و هوا،
همين!
يکی از دلايلی که هر وقت کسی زنگ میزند
دخترم میگويد بابا خواب است،
همين فرار از بيداریِ بیشفایِ شب و روزِ شماست.
من از بگومگویِ اين همه باد وُ
وزيدنِ بیاجازهی اين همه واژه میترسم.
فقط سيارهی کوچکی
جايی، بيد، باديهای!
اين که انتظارِ عظيمی از آزادیِ آدمی نبوده، نيست!
سید علی صالحی
1-مامان اجازه میدی از روی میز بپرم پایین
مامانی پات درد می گیره
باشه درد بگیره..درد بگیره..درد بگیره..اجازه می دی بپرم
بعد از پریدن....دهنشو به پهنای صورتش باز می کنه و گوله گوله اشک می ریزه..پاهاااااااااااام درد گرفت
گفتم که!!! گوش ندادی... خودت گفتی درد بگیره
لابه لای گریه هاش ...دیگههههههه نمیییییی پرم
یک ساعت بعد...
مامانی از اینجا بپرم...![]()
نه مامانی مثل اون دفعه پاهات درد می گیره ها
نه از این جا درد نمی گیره..نمی گیره..بپرم
بعد از پریدن...دهنشو تا بنا گوشش باز می کنه ..دیدی درد نگرفت...دیدی گفتم
2-نمی دونم این علاقه شدید کمک تو کارهای خونه رو از کی به ارث برده؟؟
می خوام با بابایی فرشو بلند کنم
نه عزیزم این کار باباهاست..ببین منم نمی تونم بلند کنم..اومده یه طرف فرشو گرفته ..یه چند سانتی متری از روی زمین بلند کرده...مبیناااااااا کمرت درد می گیره....
درد بگیره...من می خوام درد بگیره
3- خونه رو جارو می کنه...موهای همه عرو سکاشو کوتاه می کنه...لباسای عرو سکاشو می شوره...اونم چه شستنی....
4- نمی دونم با چه فنی از روی کابینتها بالا می کشه ..نمک و ادویه و هر چی مخلفات هست بر می داره و به غذا اضافه می کنه...منو صدا می کنه ..مامانی بیا غذای خوشمزه درست کردم![]()
5- مامانی برام این سی دی که هیولا داره می خری؟
نه یکی دیگرو انتخاب کن..این ترسناکه
نه من همینومی خوام....هیولا که ترس نداره....من بزرگم..نمی ترسم
6- مامانی برام می خری
نه مامانی اینا آلوده ست
آلوده میخورم..آلوده می خورم
آره عزیزم دوستم
پس چرا نمی خندی؟؟؟
اینجاست که مامانی مبینا دچار در گیری ذهنی میشود که تا کی قراراست این روال حرف شنوی وروجک سیر نزولی طی کند؟؟؟ و دائم از خود می پرسد این حس استقلال طلبی وروجک که حرفای بنده را به لقد کردن گل شبیه کرده ، یک حسن محسوب می شود یا یک عیب؟؟؟؟
*در راستای بهینه سازی وبه تعادل رساندن وضعیت انرزی این وروجک بر آن شدیم که در کلاسهای ژیمناستیک ثبت نامش کنیم
امروز بعد ازظهر با جمعی از همکاران گرام در دفتر مدرسه منتظر بودیم مثل همیشه، تا دانش آموزان راهی کلاسها بشوند…بچه هایی که طزر ایستادنشان حکایت از این داشت که حوصله هر چیزی را دارند جز فراگیری علم..بعضی مبهوت و هاج واج، گویا در عالم خلسه فرو رفتند و بعضی هم آنقدر آمپر انرژیشان بالاست و در مرز بر انگیخته شدن هستند ، که اصلا نمیشود یکجا بنشینند ، چه برسد به این که مجبورشان کنی تا به درس تحمیلی گوش جان بسپارند وتو باید در کلاس همه عزمت را جزم کنی و تا می توانی از خودت خلاقیت به خرج دهی که گروه اول سر ذوق بیایند و گروه دوم را هم با دادن چند حرکت ورزشی و کمی لودگی، از انرژی زیاد تخلیه کنی.البته باید بخت یارت باشد و کلاست دانش آموزی نداشته باشد که به هیچ صراطی مستقیم نیست ، درغیر این صورت مجبوری بروی در فاز نصیحت و در موارد حاد بر خلاف جریان وجودیت عمل کنی و مثلا جذبه ات را نشان دهی وهوارهواری کنی و تنها کلمه ای که به ذهنت می رسد این است که بگویی خیلی بی ادبی!! بعد که با سکوت مطلق کلاس و چشمای گرد و گشاد و خیره مواجهه می شوی خنده ات می گیرد و رویت را به تخته می کنی تا کسی متوجه خنده های ریز ریزت نشود
و بل نگیرد تا در نهایت بتوانی چندصفحه ای درس بدهی ...و این چنین ما منتظربودیم که نمی دانم دانش آموزی مانند اجل معلق از کجا وارد دفتر شد و جاسوس وار در گوش معاون زمزمه ای کرد و از زیر آب زنی خودش با افتخار گفت و اینچنین شد که معاون مدرسه امر نمودند باید قبل از رفتن به کلاس کیف بچه ها بازرسی شود و چون با کمبود نیرو مواجهند ، باید به صورت ضربتی این امر مثلا شریف و گویا حیاتی صورت بگیرد، تا اجازه دودره کردن برای کسی وجود نداشته باشد.
من و یکی از همکارانم خودمان را زدیم به نشنیدن و بقیه رفتند ولی بعد از یکی دو دقیقه بر گشتند ...
معاون گرام فرمودند چرا نمی آیید ؟.چون صفها به تعداد دبیران مربوطه است باید شما هم باشید و نمیشود دوردیف صف را دیرتر بازرسی کنیم.
گفتیم ما نمی توانیم....وبه خود اجازه چنین کاری را نمی دهیم. ![]()
معاون گرام پاره ای توضیح یا توجیه به کار برد که باید این کار صورت بگیرد...مستاصل شدم... مدتی سکوت کردیم .بی اختیار یاد خاطراتی افتادم که سالهای سال در گوشه ذهنم خاک می خوردند و درآن لحظه کوتاه در مقابل دید گانم رژه رفتند
" قبلتر ها (نه عهد بوق همین ۱۳ یا ۱۴ سال پیش) درهمین سن دانش آموزانم که بودم..همیشه جوراب تیره می پوشیدم چون رنگ سفید جرم بود .پاچه های شلوارم گشاد بود چون خانم مدیر با سانتی متر پاچه تک تک دانش آموزان را سانت می زد. یک سانتی متر تنگ تر جرم بود...زنگ تفریح قهقهه نمی زدیم چون خندیدن همانا و پیج شدن توسط معاون و متهم شدن به جلف بازی و توبیخ شدن همانا...مدیری که بعد از گذشت چند سال هنوز هم جزء کابوسهای زندگیم است..آدم مزخرف و شکاکی که همه را متهم می کرد...چقدر دوست داشتم کاپشن سبز خوشرنگی که رویش عکسهای کارتونی داشت و آشنایی از یکی از کشورهای اروپایی هدیه داده بود بپوشم ولی هر گز نشد ،چون کراهت داشت دختری نو جوان حتی زیر اجبار چادر، کاپشن رنگی بپوشد و متهم می شد به لاقیدی و همه این کارها نوعی یاغی گری و جنایت محسوب می شد و ما مجرم بودیم.. آخ که جرمهای ما چقدر کوچک بودند..و یادم است هر وقت مدیر و معاون ناغافل به کلاس می آمدند و دستور برپا صادر می کردند و کوچکترین حرکت اضافه را از ما سلب می کردند و باید مثل چوب می ایستادیم تا بازرسی تمام شود و با وجود داشتن پدری که با همه مهربانیش به خاطر تربیت نظامی زمان شاه ، دیکتاتوری تمام عیار بود واجرای قانون را در همه موارد جزء الزامات زندگیمان می دانست و من همیشه با وجود همه شیطنتهایم خارج از مقررات مدرسه عمل نمی کردم و به قولی طلایی بودم که منتی بر خاک نداشتم ولی با همه این تفاصیل به محض شروع بازرسی توسط مدیر، وحشت عمیقی همه وجودم را تسخیر می کرد ، دهنم خشک خشک می شد و رنگم می پرید به طوری که بعداز رفتنشان بغل دستی هایم
می گفتند تو چرااااا رنگت پریده!!!"
چاره ای نبود ، می دانستم که به خواسته معاون باید تن داد و اینطور شد که به گروه گشت ملحق شدیم و هدف، یافتن گوشی همراه...
نگاهی به صفها کردم وسریع رفتم به طرف صفی که با آنها کلاس نداشتم تا چشمم نگاه آشنای دانش آموزانم را نبیند. اولین کیف را گرفتم ، نیشم تا بنا گوشم باز بود که نکند بعدها به خاطر ترس ، کابوس خوابهایشان شوم. از تک تکشان کلی عذر خواهی کردم ، گفتند خانم این حرف را نزنید..خواهش می کنیم و با معذرت خواهی من لبخند ملیحانه ای روی لبشان می نشست...یک دفعه دیدم آن عقبها خبرهاییست ... چند تا پنکک و رژ لب و چند تا مداد به طرفی پرت شد و چند نفری هم در عملی سلحشورانه چند قلمی را زیر پا های مبارکشان له کردند..یکی از خود شیرین ها پیشم آمد و زیر گوش من چند تا اسم ردیف کرد
که آره خانم اون چند نفر وسایلشونو انداختند و چنینو چنان ومن هم در حال سرچ کردن مغزم بودم که چگونه می توانم خفه اش کنم تا بقیه از سرنوشت تلخ یک جاسوس درس عبرت بگیرند ولی دلم سوخت ...کفرم را سر کوب کردم ...گفتم شاید از بچگی با روی خوش نشان دادنهای اطرافیان ، واکسی بودن برایش یه عنوان کاری خوب، تعریف شده است که این چنین با شور و هیجان کودکانه ای پرده برداری می کند از رفتار کسانی که هم کلاسی اش هستند،
بدون این که سرم را بالابیاورم ، چهره ام را در هم کشیدم و گفتم من ندیدم چه کسی بوده پس مهم نیست!!!متاسفانه به علت ضیغ وقت نتوانستم قباحت کارش را به تصویر بکشم تا دیگر از این غلطها نکند.
چند دقیقه ای گذشت، زجر آور بود..تمامی عنصرهای وجودیم شماتتم می کردند و من چاره ای نداشتم جز اینکه این بازرسی لعنتی را زودتر تمام کنم..
.احساس کردم صفشان طویلتر شده است...چرامن به آخر صف نمی رسم؟؟...که تازه شصتم خبر دار شد بعضی از کلاس دومی و سومی ها از صفهای دیگر به صف اولی ها پیوستند..گفتم بروید توی صف خودتان.گفتند خانم ما که چیزی نداریم .شما خیلی مهربونید.. دوست داریم شما بگردید..
و زمز مه هایی از اطراف گوشم را نوازش می داد و نمی دانم چرا این چند سال اخیر دانش آموزان اصرار دارند که الفاظشان صیغه لات گونه داشته باشد... آخرشه...ایول..دمت گرم.. خرابتیم خانم ...و ..و ..
""احتما لا من خیلی موجود خود شیفته ای هستم چون با این حرفها کلی قند دردلم آب شد و کلی ذوق کردم
"
البته بماند زمانی که به ضرورت برای آشنایی بیشتر با انواع سوالها باید محک زده شوند با امتحانی سخت ، چه الفاظی که گوشت را نمی آزارد ، دقیقا عکس ابرازعلاقه بالا... ![]()
عفونتهای گلوی مداوم...خر خر شدید موقع خواب...از خواب پریدنها به خاطر کیپ شدن بینی..وسرما خوردگی های مکررباعث شد که متخصص گوش و حلق و بینی تشخیص بده که نیاز به عمل لوزه داره...در صورتی که پزشک متخصص اطفال نظری غیر از این داشت... مستاصل بودم که با این اختلاف نظر چی کار کنم؟....
تصمیم گرفتیم باچند دکتر دیگه هم مشورت کنیم..همه متخصصین گوش حلق و بینی متفق القول بودند که عمل الزامیه!!..ولی پزشکهای اطفال مصرانه می گفتند بزرگتر شدن با عث رفع این مشکلات میشه!!
تا این که کم کم متوجه شدم شنواییش کم شده....صدای تلویزیونو بلند می کنه...و وقتی آروم با هاش حرف می زنم بیشتر به لبام توجه می کنه و سعی میکنه از حرکت لبام بفهمه که چی می گم....
آزامایشهای دقیق تر شنوایی سنجی و جمع شدن مایع و عفونت ، پشت پرده گوش وخوب نشدن با وجود مصرف آنتی بیوتیک...و نتایج حاصل از گوگل گردی و این که به طرز جالبی با نظر اطبا گوش و حلق و بینی هم خوانی داشت،همه و همه عواملی بود که با توکل به خدا راضی شدیم به برداشتن لوزه ها...
گرچه جناب پزشک با اطمینان از ساده بودن عمل حرف می زد، ولی کم بودن سن دخترم منو نگران کرده بود.
نه نگران برداشتن لوزه ها...نگران مراقبتهای بعد از عمل ..این که نباید گریه می کرد.....
مگه شدنی بود؟؟؟گریه جز لاینفک خصوصیات ذاتیش بود!!بیدار ی و گریه..خواب و گریه... غذا وگریه..بوسه و گریه....حرف زدن وگریه...بازی و گریه..و حالا نباید گریه می کرد...تا زخم گلوش زودتر خوب بشه...
صبح روز عمل فرارسید...بر عکس همه روزها به جای نشوندن روی صندلی عقب ،بغلش می کنم ودر تمام مسیر طولاني بیمارستان صورتمو به صورتش می چسبونم... وآروم شعرایی که دوست دارهزمزمه می کنم..
موقع پیاده شدن از ماشین دیدم که کتف و شونه هام دیگه حسی ندارن و قدرت بغل کردنش از من سلب شده...به ه.ب سپردمش و به طرف در های بزرگ بیمارستان راه افتادیم... غم و تلخی و ناله های بیماران در مسیر به ظاهر شیک و زیبا جریان داشت... وذره ذره با هر قدم تخلیه می شدم از نیروهای مثبتی که در من وجود داشت...
بعد از پذیرش قرار شد یه لباس صورتی خوشرنگ تنش کنن..همه چی آروم بود...ولی موقع پوشیدن کلاه مقاومت کرد..ازشون خواستم اگه امکانش هست وقت رفتن به اتاق عمل کلاهشو بپوشونن..خوشبختانه قبول کردن...
عزیز مامان بو برده بود که یه خبراییه...نگرانی مبهمی تو چشماش موج می زد...
به طرف پرستار بخش رفتم...خانمی که رنگ رخسارش از سر درونش خبر می داد ..خبر از به دنیا اومدن یه نی نی گولو در چند روز آینده....معلوم بود به سختی روی صندلی نشسته چون هر چند ثانیه بلند می شد و دوباره می نشست...از بی قراری عزیزکم براش گفتم..
گفتم اگه ممکنه به مشاور بخش بگین قبل از عمل با دخترم صحبت کنه
گفتم من تا حدی آمادش کردم..ولی می ترسم کافی نباشه و بعد از عمل از درد گلوش وحشت کنه
گفت چی می گین متوجه نمیشم...مشاور کی؟مشاور چی؟
گفتم مشاور برای آمادگی قبل از عمل،مگه بیمارستان خصوصی نیست یعنی مشاوره نداره؟؟
گفت خانم کی گفته؟چی گفته؟
گفتم من توی فیلما دیدم که مریضایی که آماده عمل نیستن با هاشون مشاوره میشه،مخصوصا تو رده سنی کودکان.
گفت شما فیلما رو زیادی باور می کنین..
گفتم نه فیلم تخیلی نبود...جدی بود..
چنان خنده ی کرد که انگاری مضحکترین جمله تو عمرشو شنیده![]()
و بعد که آروم شد و دید من همجنان منتظر جواب سوالم هستم گفت:ما برای مراقبت از بیماران بعد از عمل پرسنل کم داریم،اون وقت شما از مشاوره قبل از عمل حرف می زنین...
چیزی برای گفتن نداشتم...ولی جملاتش و یاد آوری خنده هاش سوهان روح خستم شد..و من موندمو هزار تا سوال بی جواب...دست از پا دراز تر بر گشتم..
نوبت عمل عزیز مامان رسید...به خدا سپردمش.... منتظر موندیم تا عملیات جراحی به پایان برسه...
بیرون اومدن از اتاق عمل...دیدن جسم نحیفو رنگ پریده رو تخت بدون حرکت..شنیدن ناله هایی از ته حنجره که مغز استخون آدمو می سوزنه ...و لبهایی که از شدت درد توان همراهی با نا له ها رو ندارن و تکون نمی خورن....تحملش سخت و دلخراشه و من همیشه با دیدن این صحنه به طرز وحشتناکی آوای گریه سر می دم..طوری که بار ها به خاطر گریه های لجام گسیخته بنده حکم خروجمو صادر کردن!
خدایا من امروز نباید بی جنبه بازی در بیارم...هوامو داشته باش...ولی چشمم آب نمی خورد...چون سر و پام غرق در دلهره وآشفتگی بود و گلوم داشت از شدت بغض بزرگی که توش بود جون می داد...
قبل از اتمام عمل باید وسیله هایی رو از اتاق بر می داشتم...
تخت کناری یه فرشته کوچولو 6ماهه که اسمش سلین بود تو بغل مامان بزرگش آرومو بی صدا خواب بود..مامان بزرگی فوق العاده مهربون..با چهره ای دوست داشتنیوکلی انرژی مثبت...
ازم پرسید مشکل دخترت چیه
گفتم لوزه
گفت خوش به حالت...اون تختو می بینی...و به انتهای سالن اشاره کرد...آنیتادختر نو جونی که با اشتیاق و بدون توجه به محیط کسالت آوربیمارستان غرق در مطالعه بودو مادری که در آغوش پدربی صدا اشک می ریخت...
گفت تا زه آوردنش دیشب متوجه شدن در نا حیه نخاعی تومور داره و باید هر چه سریعتر عمل بشه ..."خیلی سخته شاهد رنج دیگران باشی و از دستت کاری بر نیاد"
نگاهی به سلین کوچولو انداختم که حالت خوابیدنش معصومیت و زیبایی چهرشو دو چندان کرده بود...مادر بزرگ مهربون ادامه داد و برام از مشکلات مریض کوچولو هایی که توی روزهای گذشته دیده بود گفت...و مدام تکرار می کرد باید خدا رو شکر کنیم....
یاد این شعر توی کتاب فارسیمون افتادم که بسا کسا که به روز نیک توآرزومندن..
دختر نوجوون کتابشو بست ومادر برای این که اشکاش دیده نشه به طرف ما اومد...بعد از حال و احوال مشکلم رو پرسید و بعد گفت
خوش به حالت...
و من هم زمزمه کردم که راست می گین خوش به حالم ....نه این که خیال کنین از دردو رنجش خوشحال شده باشم نه..از این که من تنها نبودم...ومادر هایی بودند که شرایط سختتری رو تحمل کردند..پس من هم می تونستم..اعتماد به نفسم زیاد شد..قدرت خدا رو به خودم یاد آوری می کنم وایمان به خودمو دوباره بدست می آرم..وآرومتر میشم...
تحمل و صبرشونو در ذهنم حک می کنم تا بی تابی دلم و بغض تو گلوم آروم بشه...و با حسی که سر شار از رضایته به طرف اتاق عمل می رم...
صدام می کنن..که به اتاق ریکاوری((درست نوشتم؟)) برم...گویا عزیز مامانی سرشو به میله های کنار تخت می زده و اسممو صدا می زده...
...کمی گریه می کنه...نازش می کنم ..اسمشو صدا می کنم...اروم میشه..دستاشو می گیرم..ارومتر تر میشه..کمی لبخند رو صورتش میشینه..آرومه...آروم..از گریه خبری نیست من هم ارومم ..نه بغضی...نه دل تنگی ..تا همین چند دقیقه پیش فکر می کردم زود از پا در می آم ولی الان جور دیگه ای شدم..قوی...
بهش مسکن می زنن..
دستاش تو دستمه...فصل مشترک دستمون از عرق خیس شده...
انگاری چند ساعتی گذشته...حس می کنم که خوابش عمیقتر شده پس دستامو از روی انگشتای کوچکش بر می دارم...
به انتهای سالن میرم...مادر آنیتا به طرفم می اد با فشردن دستام بهم نوید میده که عمل با خوبی انجام شده و پاهای دخترش تکون می خوره...چون پزشک قبل از عمل بهشون گفته بود ..که جراحی نزدیک نخاعه و حساسیت زیادی داره وباید خودشونو اماده هر اتفاقی بکنن
از خدا تشکر می کنم... و تبریک می گم...با همه وجودم برای آنیتا و مادرش آرزوی سلامتی می کنم
صدای نا له ای از دور می آد ..هر دو به طرف صدا بر میگردیم...عزیز دل مامانی داره صدام می کنه..:مامانی بیا پیش من بمون...صداش عوض شده...
مادر انیتا با چشمای مهربونش بهم نگاه می کنه ومی گه چه دختر صبوری داری!!!!
سریع خدا حافظی می کنم و بر می گردم....عزیز مامانی چشماشو بسته اما رو لباش یه لبخد کوچولو نشسته...زمزمه می کنه..مامانی فقط پیش من بمون...فقط پیش من....لبخندش محومیشه و دوباره...
حس می کنم بزرگتر شده...
تمام شبو تا صبح روبه روش می شینم ..به دنبال تغییر جهت سرش ،صندلی من هم جابه جا می شد..چشماشو باز میکنه ..لبخندی می زنه و دوباره می خوابه..
....همه خوابند...سکوت دل انگیزی بر همه جا حاکمه...دیگه از اون همه ناله گریه و بی تابی خبری نیست...پلکام سنگینی می کنه و روی هم میره اما هر لحظه حضور فرشتگون و نگاه مهربانی حس می شه...
چقدر این خانم پرستار متفاوته..اندازه عشق زیادشو میشه دید..دعای" خیر" بدرقه قدمهاش می کنم...
.چشممو باز میکنم..سپیده زده .همه جا روشنه ...روشنی صبح اونقدر با مهارت تاریکیو به کام خودش برده که اصلا متوجه نشدم ...نوازش پرتوهای خورشید خانمو صورتمو گرم می کنه.....
فقط یه شبانه روز بود..امااز من دیروزتا مامان امروزبه اندازه یک دنیافاصله است...گویا مرحله ای از رشد طی شده...با وجود همه ر نجهایی که داشت اما من این پخته شدن همراه با عذاب مضاعفو دوست دارم...
خدای مهربونم تویی که مظهر خوبیو پاکی هستی..همه خوبیهارو با هم داری...قدرتت..عظمتت..جلال و جبروتت..مهربونیت..خیلی زیاده ولی ما برای بدست آوردن یه صفت خوب باید کلی رنج بکشیم...این قانون زندگی انسانه ...همون جا که فرمودی ان مع العسر یسرا....گفتی به ما سختی می دی تا درمسیر زندگی، صبر و شکیبایی رو یاد بگیریم..کاش بتونیم در مسیر بندگی تو گام برداریم، همون بنده ای که از بین همه مخلوقات، جانشین و خلیفه تو روی زمینه..
پس باید لایق باشیم...لایق بندگی تو...
با همه حقارتمون به ما اجازه دادی.. گاهی خسته..گاهی نا امید ...گاهی بد جوری کم می آریم.... کمکمون کن تا به سمتت اوج بگیریم...
![]()
مامان به من نگاه کن.....مامان ببین من دارم بازی می کنم..مامان چشماتو نبند...مامان بازم با من حرف بزن....
..احساس می کنم به خاطر مشکلاتی که موقع به دنیا اومدنش برام پیش اومد و من نتونستم به اندازه کافی در آغوشش بگیرم حالا احساس کم بود می کنه ..یه لحظه هم از من چشم برنمی داره ....تا نخوابیده نباید چشمامو ببندم..اونقدر نگاهش می کنم تا خوابش ببره...در تمام مدتی که داره باز ی می کنه مدام باید به بازی کردنش نگاه کنم ...فقط کافیه جایی که نمی تونم نبرمش..اونقدر گریه می کنه تا برگردم...وقتی هم بر می گردم می دوو و میگه مامان نبودی من همش گریه کردم ..چرا منو با خودم نبردی؟...............
احساس خستگی می کنم ..این خستگی مزمن کی می خواد دست از سر من برداره..فکرم مشغوله.. به سختی می تونم تمرکز کنم...هر مطلبیو رو باید ۱۰ بار بخونم تا حالیم بشه و بیشتر اوقات اصلا حالیم نمیشه...خسته ام خسته..خیلی انرژی مصرف می کنم..مدام فکر میکنم که چه کاری باید بکنم تا بهتر زندگی کنم تا ظرفیتمو بالا ببرم.. به دنبالش غر می زنم عصبی می شم...و تازگیها هم تشنه سکوت شدم.. همون سکوتی که ازش متنفر بودم..
می دونم که این حالت گاهی اوقات به سراغ همه میاد ....می دونم که خسته نشدن خلاف طبیعته.. هر کسی در مسیر زندگی با این کوله بار سنگین حق داره که گه گاهی در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کنه..حق داره که خسته بشه.عیی نداره..
مهم اینه که زیر درختی..کنار جوی آبی.. روی تخته سنگی برای مدتی بشینیم و خستگی از تن و روح خودمون بتکونیم و بعد زنده تر از پیش ...تازه نفس...سرشار...حرکت کنیم.عظمت در یکنواختی حرکت نیست در تداوم حرکت است..
به دنبال جایی می گردم تا کوله خستگیمو خالی کنم...
و دوباره ادامه بدم...ولی هنوز اندر خم یک کوچه ام...
شاید دارم مسیرو اشتباه می رم...
مردی سراسیمه نزد شیوانا آمد و به او گفت: استاد!چند روزی است که بدشانسی و بدبیاری بدجوری گریبانم را گرفته است. احساس می کنم کاینات با من سر لج افتاده است و دایم جلوی پایم سنگ می اندازد. می ترسم بلایی درمان ناپذیر بر سرم نازل شود و آینده ای عذاب آور نصیبم شود.مرا راهنمایی کن که چه کنم!؟
شیوانا از او پرسید:" آیا فرزند کوچکی داری!؟" مرد گفت: آری! دو دختر و پسر کوچک دارم که در خانه هستند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" یک هفته همه کارهایت را رها کن و از کنار این بچه ها لحظه ای جدا نشو! شب ها سرت را روی بالش آن ها بگذار و بخواب و روزها دست آنها را در دستانت بگیر و به جاهایی که آنها می خواهند برو! همه چیز درست می شود!"
مرد سراسیمه به منزلش رفت و هفته بعد شاد و سرحال نزد شیوانا آمد و گفت:استاد! آرامش و اطمینان عجیبی بر زندگی ام حاکم شده و احساسی غریب از همراهی کاینات تمام وجودم را انباشته است. چگونه چنین چیزی ممکن است!؟
شیوانا پاسخ داد:" مهم نیست که بزرگترها چگونه اند. کاینات چتر حمایتی اش را حتی برای یک لحظه از روی سر کودکان و اشخاص مظلوم و بی پناه بر نمی دارد. تو در این یک هفته خودت را زیر چتر حمایتی کودکانت قرار دادی و در این فرصت مصیبت ها بدون این که تو را پیدا کنند از کنارت گذشتند و رفتند و خود کاینات بی آن که تو آگاه شوی برای دور ساختن این مصیبت ها راه چاره ای ساخت و تیرهای عذاب به سمتی دیگر منحرف شدند. اگر بزرگترها می دانستند که کودکانشان چه نیروی حمایتی بزرگی را بالای سر خود دارند حتی برای لحظه ای آنها را از خود دور نمی ساختند."
تا قبل از به دنیا اومدن دخترم یکی از لذتهای زندگیم خوابیدن بود؛
بعد از سر و کله زدن با دانش آموزانی که گاهی آدمو تا مرز جنون میبرن و گاهی هم با محبتهای خالصانه و شاید هم پاچه خواریهایه شیطنت آمیز,نیشتو تا بنا گوشت باز می کنن لذت بخش بود، از روزی که گذشت وعکس العملایی که نشون دادی راضی باشی وشب یه خواب شیرین با رویاهایه رنگیو تجربه کنی..
ولی......
با به دنیا اومدن این کوچولوی شیطون و ناناز...
یکی از سختترین لحظات زندگیم وقت خوابیدنه...تمام سعیمو می کنم تا اونجایی که امکانش هست و قدرتشو دارم دیرتر چشمامو رو هم بذارم و به خواب برم،ماجرا دقیقا زمانی شروع میشه که تصمصم می گیریم تا بخوابیم...بارها شده که قبل از خواب این اتفاقات شروع می شه ولی به محض دراز کشیدن و تصمیم برای خواب حتما یه بار دیگه باید این مناسک انجام بشه...
هنوز پلکام رو هم نیومده که با صدای نوم ...نوم...نوم ..،رعشه میگیرم و از جام می پرم..
مثل سوزن گرامافونی که گیر کرده باشه مدام تکرار می کنه:نوم..نوم..نوم(همون نون)
/بیا عزیزم بیا بریم بهت بدم/
ودوباره آب...آب...آب...
و دوباره ج.ی.ش دارم... ج.ی.. دارم... ج.ی.. دارم...
و دوباره مسواااااک...مسواااااااک..مسواااااااک...
و دوباره پشتمو می خالونی...پشتمو می خالونی...پشتمو می خالونی...(همون می خارونی)
ودوباره نوم...نوم...
.....![]()
وتا یک ساعت این چرخه ادامه داره و بالاخره خوابش می بره
و من هم که قربون خودم برم دیگه عمرا تا چندساعت بعدش بخوابم...
به نظر شما این تقصیر اخلاق م.ض.خ.ر.ف منه که دیگه نمی تونم یه خواب شیرینو تجربه کنم یا هر کس دیگه ای هم جای من بود همین طور میشد؟؟
حالا جالبترش اینجاست وقتی می رم سر کار و عزممو جزم می کنم که در خدمت آینده سازان مملکت صبح رو به ظهر برسونم...میبینم یکی از اون نا قلاهاش با یه لبخند ملیحانه گوشه لبش
بهم می گه جیگرتو خانم چقدرشما می خوابین!!!![]()
بازم خدای مهربونم ازت ممنونم که این تابستونو برام گذاشتی تا چند ساعتی بتونم دیرتر بلند شم و یه خورده از کمبودایی که تو خواب دارم جبران کنم.![]()
البته دیگه نمی گم..
دیگه نمی گم اول صبح توی همون دوساعتی که بیشتر می خوابم چه اتفاقاتی می افته..
نه نمی گم که هر ده دقیقه صدای دخترم باز مثل همون سوزن گرامافون مدام تکرار می کنه ..مامانی پاشو... مامانی پاشو...
/یه خورده فقط یه خورده بذار بخوابم/
باشه
ده دقیقه بعد
مامانی پاشو....
نمی گم نه نمی گم که در اون شرایط همچنان تر جیح می دم که بخوابم تا دلم خوش باشه که یه دوساعتی بیشتر خوابیدم
اصرار نکنین، نمی گم که بالاخره ساعت بیولو ژیکی بدنم پایان وقت اضافه رو اعلام می کنه و به مغزمبارکم فرمان می ده که دیگه این وضع غیر قابل تحمله و باید منو از این خواب به ظاهر شیرین بلندکنه.
نمی گم ..نمیگم...هیچی نمی گم..این رویدادها کاملا شخصیه و شاید نباید اینجا گفته بشه ولی وجدانا حیف نیست این پدیده نادرو آدم جایی ثبت نکنه؟؟؟؟
خودمونیم کاش می تونستم مثل شمایی که الان دارین می گین این مامان خیلی داره سخت می گیره باشم..کاش هر چیزی برام مثل یه قول بی شاخ و دم نبود...یعنی می تونم به این اتفاقات ساده تر نگاه کنم یا شاید هم به خودم باید آفرین بگم که می تونم تحمل کنم؟؟

امروز وقتی وارد کوچه می شوی،جز صدای چند بچه که به مدرسه نمی روند چیز دیگری نمی شنوی..چیز دیگری از رویش سبز زندگی به چشم نمی خورد.
دیگر امروزوقتی که عصر می شود حتی زنها توی کوچه نمی نشینند و غیبت نمی کنند.قدم که به بیرون می گذاری از سکوت کوچه وحشت می کنی،با وجودی که سکوت را دوست می داری ولی انگار چیزی به تو می گوید این سکوت ،آرامش و سکوت مبهمی که تو می خواهی نیست.
می گوید این سکوت برای آن است که تو صدای درد را بهتر بشنوی..
گویا همه جا را بوی غم گرفته ..می بینی حتی بازی بچه هاهم بوی غم می دهد واز آن هیاهوی شیرین گذشته خبری نیست،بیش از اینها کوچکتر که بودی بوی سبزی و لطافت و غذای همسایه به مشام می رسیداما حالا یک طرف بوی مرگ و بوی ناامیدی می دهد وطرف دیگر بوی سکوت تلخ...
انگار شریان کوچه را از جایی قطع کرده اند و دیگر هیچ خونی در این عضله که اسمش کوچه است جریان ندارد..
مانند مسافر سر گردان در یک صحرای وحشت زا می کوشی تا کسی را بیابی که ازشادی و نشاط حقیقی،از مستی و جوانی،از شور و هیجان و امیدواری برایت بگوید...ولی هیچ نمی یابی
به نظر می رسد که همگان باوجود سکوتی که درنگاهشان موج می زند دل آشفته دارند ویک تلنگر کوچک کافیست برای تبدیل این سکوت به فریادگوش خراش ....
به سراغ دوست مهربانی می روی که همیشه رویش شکوفه های سپید را نشانت میدهدوحرفهایش همانند اکسیری توان ادامه دادن وامید رسیدن را در تو زنده می کند...اما آنجا هم حیرت می کنی و می بینی چه غریبانه در دیار پریشانی برای خود می گرید و با ز هم به این اندوه خویش دل خوش کرده است.. می بینی او هم بی تاب است ولی صبورانه آیه های امید خوانده و بر خم کوچه چشم می دوزد تاپایان انتظارش فرا رسد.در این موقع مو به اندامت راست میشودکه او هم...
گه گاهی نیز اگر خوب گوشهایت را تیز کنی صدای زندگی را ازجایی می شنوی ولی آنقدر کم انرژیست که قدرت نفوذ در کوچه راندارد چه رسد به دل آدمها...
دیگر حوصله ات نیست این همه نشستن و نگریستن به این کوچه تا شاید نبض کوچه بزند...